باران
باران

آسمان می غرد
باران می بارد
دست من شوق نوشتن دارد
زیر یک سرو بلند
ورقش برگ درخت
قلمش چوب الفبایی عشق
جوهرش قطره ای از باران است
می نویسم باران
قلم از شوق ترنم هوا می گرید
دست خود می ساید
تا ز انوار خدا
قطره ای بر گیرد
می نویسد اینجا
روی برگی که به طولای جهان باریک است
می نویسد با عشق
با کمی احساسات
” به چه قیمت رفتی؟
آسمان می غرد
باران می بارد
سارها می بینم
سارها رود شدند
همگی سوی جنوب
زندگی می بینم
دارد می گذرد
قلمم هم خیس است
می نویسد نامه
نامه ای هدیه به دستان پر از ناز نسیم
او که با خواندن این نامه کند
یادی از وسعت من
شعر من زیبا نیست
گرچه روحم زیباست
به بلندای زمان می گویم
نه هوس
نه به دلدادگی روحانی
من فقط می گویم
همه از عشق نسیم
همه از نازش او در دل باد
عشق را زیبایی است
هرچه جز دل, واهی است
غم دل, تنهایی است
باران می بارد…



